تبليغاتX
سلام به تو

سلام به تو

ناگهان چه زود دیر می شود

امروز تازه فهمیدم بیستمین سال دانش آموزی ام هم تمام شده است
و توی این بیست سال نبود مهری که دانش آموز نبوده باشم
مهر ماه 68
پشت تلفن به آقایی که زنگ زده بود و با بابا کار داشت در جواب الو گفته بودم "بپر تو پلو"
تا اول مهر توی حول و ولا بودم که نکند که نگذارد بروم مدرسه چون رئیس آموزش و پرورش بود
حالا یک کاره ای توی کمیسیون آموزش مجلس است
معلم کلاس اولم خانم اشرف السادات حقیقی که همان سال هم معلم نمونه شد
اصلا نمیدانم کجاست ولی هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
دوستهایم را یادم نمی آید جز دو سه تا
طیبه باید پزشکی اش را تمام کرده باشد
و زهرا هم معلم ورزش شد
یکی حوا بود که یاد داد از روی دستش املا بنویسم هرچی که بلد نبودم و او هم همین طور
و بعد که من 18 شدم و او 17
شکایتش را به مامان کردم و مامان گفت که این کار تقلب است و بد است
و دیگر تقلب نکردم
تا سال 85که سر فاینال ژئوتکنیک دریایی به عاطفه گفتم که فی را صفر در نظر بگیرد
عاطفه هم الان توی آبردین ، دارد ساعت های سر شب را میگذراند
مهر 80 هم قصه ای داشت
یک عالمه دوست جدید
که دو تایشان مادر شده اند
یکی الان توی چین میخواهد از خواب بیدار شود
یکی توی بوشهر و یکی توی شیراز و یکی توی دزفول
دلم زیاد میگیرد این روزها
از این بیست سال چند تا مدرک به یادگار مانده
و یک عینک
ویک عالمه خاطره
و این باور که
آخرش تنهای تنهایی
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:52  توسط زهره  | 

یا حق

کمکم کنید

بعضی وقت ها آدم گیر می کند....

وقتی که دلت می خواهد با دوستی خیلی خیلی خیلی قدیمی حرف بزنی و بخواهی که سنگ صبورت باشد... اما او تو را به "سنگ بر سینه زدن" متهم کرده است و نمی خواهد که راه این بغض را برایش بگشایی... که اگر هم بخواهد.... کاش می شد چشم ها را شست...

وقتی تعداد چیزها از یک بیشتر شود میشود و می شود دو... می توان آنها را جمع بست... یعنی چند روز دیگر می شود سالها که من اینجا ننوشته ام... من شاید هیچ جای دیگری غیر از یک روزنامه محلی هم ننوشته ام... اما آنجا هم کسی نمی فهمد که من نوشته ام....

اصلاْ مهم نیست که این حرفها را چه کسی نوشته است

مهم درد است... دردی که شاید درمانی برایش نباشد... مثل... مثل چی؟

شاید فقط ده ساله بودم که فهمیدم تشعشع ناشی از انفجار یک بمب اتم یعنی چه

تا مدت ها می ترسیدم و هنوز می ترسم از چیزی که هیچ راه فراری ازش نیست و حتی به زیر زمین خانه "بی بی این ها" هم نفوذ می کند و تن همه هم بازی هایت را تکه تکه میکند...

اما حالا می فهمم چیزهای خیلی بدتر از آن هم هست

چیزی  مثل جدایی.... آن هم با تحقیر... چیزی که کاش تنت را... روحت را تکه تکه می کند

و اما حالا من این جا  مخیرم...

که بخواهم یا نخواهم....

حرمت نگه داشتن سخت است خیلی... خاصه که جلوی جمع حرمت عزیز و بزرگترت را شکسته باشند و تو نخواهی بشکنی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 17:30  توسط زهره  | 

1.    savare taiare shodim

sender: Saaeedeh

sent: 12:42:03, 2007//07/22

2.   Alan jadde am, darim mirim madine

sender: Saaeedeh

sent: 18:08:24, 2007//07/22

3.   Alan daghighan ro be babe jebril am…

sender: Saaeedeh

sent: 05:36:39, 2007//07/23

 

ممنونم سعیده... قرار بود لحظه لحظه سفرت رو بهم خبر بدی...

 

زیارتت قبول

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 7:22  توسط زهره  | 

یک شنبه صبح از خواب بیدار میشم اگه عمری باشه
بعد یادم میافته...
بعد بغض گلوم رو میگیره
بعد میگم خوش به حالت سعیده که رفتی
دوشنبه صبح میگم خوش به حالت سعیده که الان مدینه ای
دوشنبه هفته بعد میگم خوش به حالت که حاجی شدی
دوشنبه هفته بعد میگم خوش به حال من که تو برگشتی
ولی سخته واسه تو...
لحظه وداع
ازمدینه یه جوری سخته
از مکه یه جور دیگه
اون لحظه ای که مدیر کاروان تمنا میکنه
التماس میکنه
میگه خانما بلند شید بریم
دیر میشه از پرواز جا میمونیم
بعد تو هی نگاه میکنی به کعبه
هی انگار یکی میخواد قلبت رو از توی قفسه سینه بکشه بیرون
هر کاری میکنی نمیتونی گریه نکنی
بعد امیدوارم نگی کاش بیشتر استفاده کرده بودم
بعد هی نگاه میکنی به سنگ های سفید کف حیاط که یک هفته پاهات مهمونشون بوده
طواف کردی و نماز خوندی
همون لحظه دعا کن خدا باز هم دعوتت کنه
واسه همه دعا کن
هرچی بگم از لحظه آخر بازم کم گفتم
ولی از لحظه ای که اسمت در اومد زائر بودی
اصلا از دو سال و نیم پیش که به من زنگ زدی و گفتی اسم من در اومده
تا وقتی یه نیم سال پیش من به تو زنگ زدم و گفتم اسمت در اومده
از وقتی پارچه چادر احرامت رو گرفتی
وای خوش به حالت سعیده
تو رو خدا ما رو یادت نره
همون دعای همیشگی
عاقبت به خیری
حرفام زیاده...

سفرت به خیر اما
....
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 7:27  توسط زهره  | 

شب بود... بار دومی که محرم شدیم... برمیگشتیم که وارد محدوده های حرم شویم...
میدونی که واسه محرم شدن باید از حرم بیرون بری و بعد برگردی...
محدوده های حرم هم از شهر مکه چند فرسنگی فاصله دارند
تا وقتی وارد نشده ای میتونی لبیک بگی... بعدش دیگه لبیکت پذیرفته شده...
وقتی برمی گردی اطرافت بیابان هست و مسجد...
و هر مسجدی حد اقل یه چراغ سبز داره...
دلم میخواست چشمام رو به این همه چراغ سبز سنجاق کنم...
اصلا اونجا واسه خواستن هیچ چراغ قرمزی نیست...
واسه آرزو کردن همه راه ها بازه...
پس بخواه...
همه چراغها سبزند و تو میتونی تا آخر راه رو بری...
فقط کافیه بخوای...
ببین باز هم میگم :
چه زمان... چه مکانی هستی
همه چراغها سبزند...
هم در بعد مکان
هم در بعد زمان
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 15:34  توسط زهره  | 

حس عجیبی است طواف..
اصلاً انگار روی زمین نیستی... هر ضلع کعبه که تمام می شود و شروع می شود و دوباره...
مثل حس شیرین خواستن و داشتن...
که میترسی از تمام شدنش
و میخواهی با تمام وجود ، لذتش در تمام رگهایت جاری شود.
هر ضلع که تمام می شود...
روبرویت را نگاه کن...
یک عالمه دایره های آجری روی دیواره های روبرو...
همان دیوارها که کعبه را در بغل گرفته اند و فقط به اندازه طواف و نماز خود را از او دور نگه داشته اند....
دایره های آجری رنگ... روی همه شان یک چیز نوشته.
شاید زیباترین حس من لحظه ای بود که بعد از هر ضلع ...
وجود م از آن کلمه پر میشد... به جرات میگویم مثل آن حس را کمتر دیده ام.
گاهی توی مسجد گوهرشاد...
راستی دعا کن
روزهای آخر مکه تو... من بتوانم بروم زیارت عشق.
اما طواف
یک روز جمعه داری توی مکه.
میگفت طواف صبح جمعه ، خودت میدانی باید چه کنی... حواست را خیلی جمع کن.
باز هم : مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 7:5  توسط زهره  | 

میگفت اینجا میتونی دعای مستجاب ابراهیم (ع) رو ببینی...
رب اجعل افئده من الناس تهوی الیهم
خودمونی اش میشه: خدایا دلهای مردم رو هوایی کن واسه این خونه ...
و تازه وقتی میری میفهمی هوایی شدن یعنی چی
میگفت هیچ کسی تا حالا نتونسته یه لحظه رو ببینه که دور این خونه خالی باشه
کسی ندیده که طواف نشه .. حتی موقع نماز
سر ظهر توی گرمای مرداد ماه مکه...
میگفت این رکن حجر الاسود رو ببین
اینجا همون جایی که ما ایرانی ها روزی ۵ مرتبه به سمتش نماز میخونیم...
اصلا این خونه... میدونی کجاست؟
اینجا جاییه که هزار هزار هزار دل... هر روز به نماز استداره می ایستند...
راستی نماز استداره خیلی قشنگه... یعنی نماز گردالی... که همه حلقه میزنند دور کعبه...
حالا دور و نزدیک داره.. سوخت و سوز نداره...
بعضی وقتا دیر تر میرفتم رکوع که ببینم چقدر قشنگه...
خوش به حالت سعیده...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 11:54  توسط زهره  | 

میگن "شرف المکان بالمکین"
به زبون حافظ شیرازی یعنی : مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست...
حالا اونجا که میری، میدونی چی از همه بیشتر دلتو بالا پایین میکنه؟
این که میتونی مطمئن باشی توی یه هفته مدینه....
مگه میشه نیاد یه سر بزنه آقا؟
حواست رو میدونم که جمع میکنی...
تازه شب میلاد پدر هم که مدینه ای...
ولی دلتو خوش نکن
من شب میلاد مادر اونجا بودم...
باورم نمیشه دو سال میگذره....
با خودت شکلات نبر توی حرم...
برات گفتم که... ما با " و جعلنا " بردیم
دیدم اون خانمه... داره میاد که بگیره ازم ... همه رو دادم به این عرب کوچولوها...
با نهایت نفرت پاکت خالی رو ازم گرفت...
تازه چند تا از بچه ها رو بردند ازشون تعهد هم گرفتند، آخه روی شکلات هاشون به قول اونا شرک نوشته بودند ...
اما الان خیلی سختگیر تر شدند...
حواست رو جمع کن که چه زمان، چه مکانی هستی...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 8:54  توسط زهره  | 

دو سالی میشه که ننوشته ام....
تقریبا بعد از بازگشت از سرزمین چراغهای سبز
کم کم میفهمی چرا میگم سرزمین چراغهای سبز
ولی خوش به حالت سعیده که داری میری...
اینا رو به خاطر تو مینویسم....
که بدونی یکی همش به یادته....
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 9:58  توسط زهره  |